X
تبلیغات
زنی در فصل بهار(شادبانو)

بلاخره عزم خودمو جزم کردم وشروع به نوشتن کردم باشد که نوشتن التیام بخش قلب وروحم باشد.

توی وبلاگم تغییراتی دادم که به نظرم رونتر شد من خودم از این به بعد اسم دارم شاد بانوووووووووووو

دیگه می خوام کل زندگیمو بنویسم واز اتفاقای بدش درس بگیرم نه اینکه غصه بخورم  میخوام خودم به خودم کمک کنم چون من دیگه یک مادرم یک مادر قوی

دعا کنید برام نی نیم سالم وصالح باشه

توضیحات:خودم شاد بانو همسرم اقای اخمالو

مصطفی برادر شوهر4 زینب نامزدش مریم خواهر شوهر 2 خانم تناردیه خواهر شوهر1

دختران تناردیه هم دختراش

برادر شوهر 1هیزم کش زنش المیرا

برادر شوهر 2مرنضی زنش ناز بانو(چون کلی ناز داره) دخترش مهیا پسرش میلاد

دیگه فهلا کسی نیست

نی نی مون هم که هنوز نیومده ولی فنقود

اهان خواهر بزرگم مهربون بانو وشوهرش بهمن دخترش نی نی البالو خواهر کوچیکم سارا



تاريخ : پنجشنبه نهم آبان 1392 | 12:0 | نویسنده : شادبانو |

سلام بلاخره من اومدم خوبید؟ این چند روز خونه نبودم همش خونه مامانم بودم اخه بابام کمرش گرفته ومریضه

خب حالا وقتشه برم ادامه مطلب پاتختییییییییی



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 21:8 | نویسنده : شادبانو |
سلام این چند وقته سرم شلوغ بود حسابییییییییییییییییی

چراااااااا خب من جاری هستم دیگهههههههه

جاری عروس



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 10:1 | نویسنده : شادبانو |
سلام خوبید ؟من که دپم چرا؟اخه امروز رفتم پرو لباسم وایییییییییییییییییی

بادکنک در لباس مجلسی واقعا افراد چاق چجوری زندگی میکنن

من که با چاقی اعتمادبه نفسمو از دست میدم خلااصه که کاشکی عروسی الان نبودددددددددددد

همین دیگه راستی خونه مادرشوور نرفتیم البته اونا اصلا براشون مهم نیست فقط مادرشووور به همسری زنگید وگفت چرا عروسی نیومدید اونم گفت شادیانو مریضه کمر درد شدید داره

اونم با یه لحنی گفت :هرکی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه

واقعا باید بگم که کلی ماتحتم سوخت

تو این 6ماه حتی به روم هم نیاورده چه برسه به تبریک اون وقت این حرف

فقط یه لگن اب خنک بیارید ماتحتمو بذارم توش

شرمندهههههه

یعدا نوشت:مادر شوور وخواوور شوور الان پریدن تو خونه وایییییییییییییییییییییی خونه بهم ریخته



تاريخ : شنبه دهم اسفند 1392 | 21:26 | نویسنده : شادبانو |
سلام این هفته خیلی پر کار بودم شنبه که نوبت چکاپ ماهیانم بود ورفتم بعد رفتیم تخت وکمد نی نی رو سفارش دادیم اصلا بهتره بریم خصوصی



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 10:50 | نویسنده : شادبانو |
سلام دیشب کلی نوشتم واقعا نفهمیدم چرا ثبت نشد؟دیرور بعد کار رفتم خونه مامی .اخه اس داد که ظهر بیا خورشت الو اسفناج پختم.اخمالو که مطلقا لب نمی زنه رو این حساب من همیشه اونجا می رم می خورم خو چیه مقویه؟

گفتم برم که بعدازظهرم برم اونجا ارایشگاه نزدیک خونه مامی

وای اصلاح کردن برام خیلی زجر اور شده واقعا نمی تونم تحمل کنم

خدایااااااااااااااااااااااااااا اخه موهای زائدم خیلی زیاده ولی انصافا خانمه خیلی خوب بر می داره وخاله رنک نیست جاهای دیگه میری اول که وای چقدر مو دارییییییییییییی خب اگه نداشتم تو پول از کجا میاوردی؟بعد برو لیزر

بعد برو فلان وکلی راه کار

البته این بگم چند سال پیش درمان دارویی انجام دادم که دکتر گفت مشکل هورمونی نداری ولی با داروهای هورمونی خوب میشی که عوارض خیلی بدی داشت که وقتی چند ماه خوردم واقعا درگیرم کرد ومهمترینش این بود که داشتم باد می شد وبه مرز انفجار می رفتم که در نتیجه ولش کردم

بعدم لبزر که برگشت وانگار همه پولامو ریختم دور 8 جلسه انجام دادم هیچی به هیچی

واقعا هیش کدومتون راه حلی ندارید؟گاهی وکس می کنم که انصافا دردش کمتره ولی همه می گن پوستو شل می کنه در گیریماااااااااااااااااااااااااااااااااا

بعد ارایشگاه اومدم خونه به دوستم اس دادم قرار شد برام وقت ارایشگاه برای عروسی جاری بگیره (اونجایی که حنا بندون خودش رفته بودکه گفت 60 تا صد می گیره گفتم بگیر دیگه حالا لباس هنوز نگرفتم لخت برم ارایشگاهههههههههههه

حالا نمی دونم فرق 60 تا صدی تو چیهههههههههه وبگم چند؟داشتم به خواهرم می گفتم بگم 80 میدم همون 100 درست کن .اخمالو میگه بگو 50 میدم همون 100

جمعه می خوام برم پارچه بگیرم واسه لباس ولی نمی دونم یه زن حامله چاق چی بپوشه شما مدلی نداریدبرام بذارید؟

فعلااااااااااااااا



تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | 17:32 | نویسنده : شادبانو |
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺗﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺘﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ،
ﻓﻘﻂ ﮐﺎفیست ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺳﻤﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ
ﺑﻪ ﺟﺎﯼ " ﺟﺎﻧﻢ" ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ " ﺑﻠﻪ"، ﺗﺎ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﺯﯾﺮ ﮔﺮﯾﻪ ...!!
ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﯿﺪ! ﺩﻝ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ
ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ ﻭ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؛ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺗﺎﻥ، ﻭﻗﺘﯽ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ، ﻓﻘﻂ ﺑﻐﻠﺸﺎﻥ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ ﻧﺸﺎﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﻫﯿﺪ !!

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 | 19:47 | نویسنده : شادبانو |
سلام خوبید ؟ای منم بهترم البته دیشب دوباره دعوامون شد

ادامه مطلببببببببب



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 10:51 | نویسنده : شادبانو |
تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 | 22:56 | نویسنده : شادبانو |
سلام واقعا هر کسی خواست ازدواج کنه بیاد پیشم مشاوره بهش می گم بترشه خیلی بهتر از زندگی خونه مادرشوهرررررررررررررر

درسته که زیر قسط وقرض داریم پاره می شیم ولی واقعا می ارزه

دیروز مهیا دختر جاری 2 اومد خونمون بد نبود نهار ماکارونی درست کردم خوشمزه شده بود.دیگه لباسایی که برای عروسی مصطفی وزینب خریده بود نشونم داد وای عروسی اسفند وما هنوز هیچ تصمیمی نگرفتیم وهیچ پولی هم نداریم حالا فردا اگه هوا خوب بود بریم خرید کت شلوار اخمالو خودش میگه ولش کن کت شلواره عقدمو بپوشم ولی خوب نیست دلم براش می سوزه به همین خاطر گفتم از این چندرغاز حقوقم مونده یکمم خودت بذار یه کت شلوار ارزون پیدا کنیم .حالا کادو عروسی رو بگو اون از همه زور ترههههههههههههه چون مصطفی با اینکه اون موقع سر کار می رفت برا عروسی ما کادو نداد چون مجردا نباید بدن به خدا از این دیگه دلیل خنده دار ترهست؟نه والا

واسه خونمونم چون نامزدن نباید بدنننننننن

حالا اونای دیگه چی دادن

خانم تناردیه که کلا نیومده بهتر منم از خدام بود نیاد که عید دیگه نریممممممممممم ها هاهاهاهههه

امشب هر وقت اخمالو از سر کار بیاد می خوایم بریم خونه مادرشوور امیدوارم نباشن 

هفته دیگه هم عروسی دعوتیم (داداش المیرا ) اخمالو میگفت نریم ولی من به خاطره اینکه ببینم زینب تو اولین عروسی که واسه فامیل شوورشه چی می پوشه وچطوری میاد گفتم بریم

حالا معلوم نیست بریم یانه همین دیگهههههههههههه برم ابروهامو بردارم که می رم خونه مادرشوور دسته گل باشم



تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | 19:28 | نویسنده : شادبانو |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.